خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانۀ آنهاست.

-نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی ست
برای خوب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود
وگرنه زمزمۀ حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که

-غرق ابهامند.

     -نه،
     صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
     و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
     همیشه عشق تنهاست.
     و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
     و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
     و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.
     و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
     به آب می بخشند.
     و خوب می دانند
     که هیچ ماهی هرگز
     هزار و یک گرۀ رودخانه را نگشود.
     و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق
     در آب های هدایت روانه می گردند
     و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.

          -هوای حرف تو آدم را
          عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
          و در عروق چنین لحن
          چه خون تازۀ محزونی!