غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌اي كه تهي‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالي شبهاي عيد، همسايه‌!

صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهدرفت‌

و كودكي كه عروسك نداشت‌، خواهدرفت‌

 

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،

منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌

منم كه ناني اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پر بود

به هرچه آينه‌، تصويري از شكست من است‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

 

اگر به لطف و اگر قهر، مي‌شناسندم‌

تمام مردم اين شهر، مي‌شناسندم‌

 

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ام كه تهي بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌

پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم‌رفت‌

 

شكسته مي‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بي‌شمار شما

 

تويي كه كوچة غربت سپرده‌اي با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌اي با من‌

تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم‌

تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم‌

 

اگرچه مزرع ما دانه‌هاي جو هم داشت‌

و چند بتة مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش هميشةتان‌

اگرچه كودك من سنگ زد به شيشة تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لايق سنگيني لحد بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا

ولو دروغ‌، عزيزان‌! بغل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌

پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم‌رفت‌

 

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌

و مستجاب شود باقي دعاهاتان‌

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد