دلم تنگه نمیدونم واسه چی فقط میخوام بنویسم همین ......................

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

و دلم بس تنگ است

بی خیالی سپر هر درد است

بازهم میخندم انقدر میخندم

که غم از رو برود

کم نامه خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه میشم در این تنهایی

لطفا کمی آغوش برایم بفرست  

جدايي تاريک است و گس
سهم خود را از آن مي‌پذيرم
تو چرا گريه مي‌کني؟
دستم را در دست خود بگير
و بگو که در يادم خواهي بود
قول بده سري به خواب‌هايم بزني
من و تو چون دو کوه دور از هم
جدا از هم
نه توان حرکتي
نه اميد ديداري
آرزويم اما اين است
که عشق خود را
با ستاره‌هاي نيمه‌هاي شب
به سويم بفرستي . . .