ماهی  گیر عاشق 

     يكي بود يكي نبود غير از خداي  مهربون هيچكس  نبود تو روزگاراي خيلي خيلي دور دورا يه ماهي گير تنها و غمگيني بود كه دلش  پر از غم و غصه ي روزگار بود انگار بدنبال كسي  مي گشت تا با او دردو دل كنه ،هر چند كه اطراف او خيلي ها بودند ولي او، اونا رو براي اين كار مناسب نمي ديد يه روز از روز هاي  پاييزي كه براي ماهيگيري به كنار بركه رفت  مي خواست روزو شب كنه و وقتشو با ماهيگيري بگذرونه

قلاب و طعمه را اماده كرد و انداخت  تو آب ،چند ساعتي گذشته بود ماهيهاي زيادي به قلاب او نوك زدند ولي انگار ماهيگير چندان اهميتي به اونها نمي داد ماهي هاي بزرگ و خوب كه هر ماهيگيري را خوشحال مي كرد اما ماهي گير قصه ي ما بدنبال چيز گمشده اي مي گشت .يدفه ماهي گير متوجه شد ماهي بزرگي داره به قلاب نوك مي زنه با خودش گفت شايد اون همان چيزي باشه كه من بدنبالش باشم ....  چند روزي گذشت ماهي گير روزها ميامد در همان محل تا شايد موفق شود او را به دام اندازد

يه روز بر حسب  تصادف (حتماًخدا اينطور مي خواست)ماهي نزديك قلاب شد ماهي خيلي گرسنه بود از طرفي مي دونست كه اين طعمه الكي تو اين قسمت از بركه سر گردان نمي شه حتماً  بيرون صيادي نشسته

تا بمحض نوك زدن ماهيها رو بگيره ....ماهي كوچلو با خودش فكر كرد شايد اوني كه بيرونه هم سن و سال خودش باشه .خلاصه سرتونو درد نيارم ماهي كوچلو گفت هر چي مي خواد بشه ،بشه،من نمي تونم از اين طعمه ي خوشمزه صرف نظر كنم ماهي ديگه آب از دهنش را افتاد كه يه دفعه به قلاب حمله كرد و طعمه را ربود مرد ماهي گير كه مات و مبهوت مانده بود با خودش گفت عجب ماهي كوچلو و زبلي بود رفتارش مثل ماهيهاي خيلي بزرگ و با تجربه بود .دفعه ي بعد كه اومد حتماً اونو مي گيرم ....ماهي روز ديگه باز اومد همونجا و ديد،به به طعمه ي خوشمزه .ماهي كوچلو كه هنوز مزه ي طعه ي قبلي در دهانش بود بدون معطلي حمله كرد ولي اين دفعه صياد زرنگ تر از او بود و اونو صيد كرد .ماهي خود را در دام ماهي گير گرفتار ديد ماهي گير فكر مي كرد اين بايد ماهي بزرگي باشه ولي او ضاهري كوچلو داشت ماهي گير مي خواست اونو رها كنه اما ديد ماهي خيلي نازه و براش طنازي مي كنه ،به او گفت عزيزم نترس تورو نمي خورم الان رهات مي كنم تو آب تا بري خونتون،ماهي كوچلو  وقتي ديد كه اين ماهي گير با ماهيگيران ديگه فرق مي كنه به اون علاقه مند شد روزها گذشت ماهي كوچلو هر روز ميامد توي بركه جلوي ماهي گير شرو ع به رقصيدن  مي كرد مرد ما هي گير فكر مي كرد بايد بگردد شايد كسي راپيدا كند تا او را از تنهايي بيرون آورد غافل از آنكه ،كسي كه او را از غم و غصه نجات خواهد داد همين ماهي كو چلو قصه ي ما بود .

ماهي گير روز بروز به ماهي علاقمند مي شد ماهي هم اعتمادش به او بيشتر مي شد ماهي گير مرتب به ابراز علاقه مي كرد اما ماهي  مي ترسيد نكنه كه روزي ماهي گير اونو بخوره  ،اما بعد با خود مي گفت  اگه او مي خواست منو بخوره كه در بركه رهام نمي كرد.اما ماهي كوچلو احساس دروني اش را بروز نمي داد و ماهي گير با خودش مي گفت نكنه عشق من به ماهي كو چلو يك طرفه باشه و او تنها بخاطر دلخوشي من باهام دردو دل مي كنه و دائماً  مي خند.

ماهي گير، خيلي ا ز ماهي بزرگتر بود و همين موضوع اونا را عليرغم علاقشون بهم ديگه نگران مي كرد،آخه همه ي مردم و... هميشه چيزهاي عادي را قبول دارند ( منظورم اونايي كه ديده يا شنيده اند.)                        اگه يدفه يه كمي فرق داشت اونو قبول نمي كنند.

از يكطرف ماهي گير ماهي را دوست داشت و نگران بود كه نكند روزي او را تر ك كند و برود چون نه آدرسي ازو داشت و نه نشاني،از سوي ديگر ماهي كوچلو ،تنها دلواپسي اش اين بود كه نكند ماهي هاي ديگه جاي اونو بگيرند. اگه يه روز هر كدوم از ديگري بي خبر مي شدند اون روز بدترين روز اونا بود شايد اونا عاشق هم بودند  ولي نمي دانستند كه عشق واقعي ،يعني اين. چون هر كس دوبار عاشق نمي شه!!!

اما يه مشكل براي اونا وجود داشت ،اونم اين بود كه نه ماهي گير مي تونست براي هميشه توآب زندگي كنه نه ماهي مي تونست بياد  تو خشكي ،اونا با خودشون عهد بستند تا روزي كه زنده اند هيچگاه يكديگرو فراموش نكنند و تنها مرگ آنها را ز هم جدا كند.

اونا تصميم گرفتند قدر لحظات با هم بودن را بدانند شايد خداوند مقدر كرده كه اونا تا همين جا بهم نزديك بشن ،نه بيشتر.

مرد ماهي گير ديگه غمو غصه رو فراموش كرده بود و مرتب از ماهي بخاط خنده هاش تشكر مي كرد ،در عوض ماهي كو چلو فهميد هنوز هم انسانهاي وجود داره كه سراسر وجودشو ن صداقت و يرنگيه ،

خنده ي  ماهي كوچلوي قصه ي ما از شدت خوشحالي اين ايام به قهقهه تبديل شده  بود هردو از خداي مهربون براي دادن اين نعمت بزرگ  سر تعظيم فرود آوردند و نماز شكر خواندند.

 

 

                                                                     تقديم به عزيز ترينم .......