گربه ای .....
گربهای به نام ایران..
این روزها مدام به یک گربه ملوس با پشمهای سفید و چشمهایدرخشان فکر میکنم، یک گربه اشرافی
نه این گربه هیچوقت اشراف زاده نبوده، حتی وقتی به روزهای جشن دو هزار و پانصد ساله هم فکر میکنم، شاید به روزهای کوروش بشود کمی دل خوش کرد اما فکر کردن به آنروزها دیگر خیلی افسانهایست و ذهن من گرچه رویایی اما واقع گراست.
گربه داستان ما بیشتر وقتها مثل گربه دزدهای داستانها بی کس و تنهاست. دلش را بیهوده به صاحبهای رنگارنگی که اول نوازشش میکنند و بعد با چوب به جانش میافتند و کتکش میزنند، خوش کرده. مثل گربه داستانی است که در روزهای کودکی عاشقش بودم، همان که خواهر بزرگم برایم عکسهایش را رنگ آمیزی کرده بود، همان که ظرف آش پیرزن را ریخته بود و پیرزن دمش را بریده بود و پیش خودش نگه داشته بود، هنوز کنار کتاب کژال که روی جلدش، عکس دختری چشم بادامی با موهایبافته و بلند و لبهای تشنه داشت و همکار پدر در روزهای استبداد شاهی به او داده بود، در انباری راهپله خانه قدیممان میان قفسهها خاک میخورد و به دنبال دم بریدهاش میگردد.
هیچ وقت گربهها را دوست نداشتم نمیدانم شاید برای آنکه خیلی سال پیش وقتی فقط ده سال داشتم یک روز تمام گوشتهای خورشت قیمه خاله را بعد از ناهار به گربه خانهاش دادم که بخورد اما بعدازظهر وقتی دستهایم را موقع نوازش خالی دید بی صفتانه چنگم انداخت، از همان روز دیگر هیچ گربهای را دوست نداشتم.
تنها یک گربه بود که همیشه دوستش داشتم، وقتی چکمه میپوشید و میجنگید، وقتی عشوه گری میکرد و صداهای پر تمنا از خودش در میآورد، وقتی خاک و خلی میان ویرانهها میگشت، وقتی پرغرور بود و متوهمانه خودش را شیر میپنداشت، همه وقت، هرچه بود همیشه برای من دوست داشتنی بود، با پشمهای سفید و لبهای ملوس و آویزان، درست مثل وقتهایی که خواهر کوچکم خودش را لوس میکند و من و شوهرش میخندیم که باز گارفیلد شدی و حتمن کلکی در سر داری.
این گربه ملوس دو هفته پیش شروع به رقصیدن کرد، بیهوده شاد بود و لوندی میکرد بهار بود شاید زمان جفت گیریاش رسیده بود!
درست از همان پنجشنبه شبی که برای شام با دخترخاله ام به فست فودی در میرداماد رفته بودیم، از همان شبی که به تمسخر به دستها و مچ بندهای رنگی دختر پسرها نگاه میکردم و از از آنها میپرسیدم شما از او چه میدانید.
از همان شبی که از صاحب رستوران خواستم تلویزیونش را روشن کند تا خیل مشتاقان به حرفهای مرادشان، گوش دهند و بعد او را دوست بدارند، از همان شب که فاصله میرداماد تا پارک وی را دو ساعته پیمودیم و مثل دختر بچههای تازه بلوغ از شنیدن پیدرپی، فلانی و فلانی رو بیخیال خودمونو عشقه، شکفته شدیم و خندیدیم. از همان شبی که دختر خاله تازه از سفر حج برگشتهام، روسریش را که دو سه روزی بود مثل زنهای عرب بسته بود شل کرد و توبه شکن شد تا بیشتر دلش شکفته شود از شور زن بودن و خواستنی بودن.
آن شب بارها به دستهایمان مچ بند بستیم و باز کردیم. عکسهای آدمهای گوناگون به ماشینمان چسباندیم و به همه دهن کجی کردیم، هرجا که باد میوزید همان میشدیم شاید دلمان میخواست کمی به کلهمان باد بخورد! گاه مچ بند به دست عکس آن دیگری را نشان دادیم و خندیدیم، گاه دو عکس را به هم چسباندیم و خندیدیم.
میدانستم، یعنی به خودم قول داده بودم دیگر برای کشورم کنار هیچ صندوقی نروم. همه چیز برایم بازی بود، یک شب خوشگذرانی، نقبی به شیطنتهای ابتدای جوانی، لبخندهای یواشکی به پسرکهایی که در تاریکی شب تو را هم سن و سال خود میپنداشتند و قربان صدقهات میرفتند.
آن شب گذشت با یک بغل عکس و روبان سب.ز به خانه آمدیم، هیچ کدام را دوست نداشتم. یاد آنروزها که عکس آن سید عبا پوش، هشت سال به دیوار اطاقم بود تنها یادی نوستالژیک بود، فهمیده بودم جوانسری کردهام و حالا دلم در بستری آرام و مطمئن در پیکر زنی جهان سومی با تمام منعها و نبایدهایش آرام خفته بود، حالا دغدغهاش تنها و تنها خودش بود که دیگر باور هیچ همدل همراهی را درذهن نمیپروراند.
آن شب و شبهای دگر هم گذشت هر روز از کلاس که بر میگشتم به خودم قول میدادم با کسی در این مورد بحث نکنم اما نمیتوانستم هرروز به طرفداری یکی، مثل اینکه دلت بخواهد تنها جدل کنی، بارها مچبندها را در دل به استهزا گرفتم، بارها در تاریکی اتوبوس اشک در چشمهایم حلقه بست برای گربه ساده لوح، انگار جفتی تازه و هوسباز از خانه ساکت و مرده صاحبخانهای نه چندان مهربان و دستودلباز، بیرونش کشیده بود. شبها آرام نداشت، سرمست بود، میرقصید و میبالید به خواستنی بودنش. فکر نمیکرد شاید گول خورده، عاشقش میرود و او میماند و سرپناه ساکتی که از دست داده، عشق اما سوداگر نیست..
ایمان داشتم که این بار به دام نخواهم افتاد، دلم نمیلرزید اما مگر میشود عاشقی کرده باشی و باز در دام نیفتی، مگر میشود داغی خونت را به وقت عاشقی احساس کرده باشی و دوباره هوسی نشوی، روزهای آخر چشم چرانی کردم، با خودم زمزمه وار میگفتم
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش بنماند هرچه بودش الا هوس قمار دیگر
یار دبستانی و ای ایران و .. هیچ یک، شوری در من زنده نمیکردند، باسمهای شده بودند، برای من یار دبستانی سرودی بود که باید تنها در دانشگاه تهران ده سال پیش میشنیدی، اگرچه یادت میآمد فردایش در دفترت نوشتی، تهران دیگر تو را دوست ندارم..
این سرودها حداقل برای من یاد آور تلخی به بازی گرفته شدن احساسی بود که وقتی تنهای تنها دوم خ.رداد هفتاد و شش گوشهای در دانشگاه تهران کنار پیرزن و کودکی خردسال نشسته بودی و به حرفهای سید شیک پوش گوش میدادی با سری پرشور به خبرنگار همشهری که خواسته بود از سه نسل که بیخبر از هم چه زیبا به یکدیگر تکیه داده بودند عکس بگیرد و سوژه صفحه اول روزنامه کند، گفتی نه! من برای خودم آمدهام، برای دل خودم، دل را که آدم روزنامه نمیکند.
و بعد هفته پیش که بالاخره به دام افتادی و انگار اینبار عقلت خائن دلت شده بود. خواسته بودی مانتو عیدت را که امسال پسر دایی بابتش کلی دستت انداخته بود که در تعزیه نقش طفلان مسلم را بازی میکنی یا... به تن کنی و بروی کنار صندوق که مادرت قسمت داده بود با این نرو.
و دیروز که فکر میکردی شاید باید آن مانتو با رنگ سیدیاش را فراموش کنی و دیگر کیف صب.زت را برای اداره به دست نگیری و شالهای صب.ز و شاید هر آنچه را که در دلت از صب.زی به یاد آورد..اما
دختری در مترو وقتی ساعت ده و نیم شب بعد از گذراندن بعدازظهری پر تب و تاب که رفته بودی امتحان پایان ترم زبان را بدهی و دیگر نتوانسته بودی به خانه برگردی چیزی به تو یاد داد؛ وقتی گفتی این جنبش کور است، هدف ندارد، آرمانخواه نیست و وقتی آرمانی نداشته باشی زنده به گور خواهی شد؛ در جوابت چیزی گفت که دل سرد و بی تپشت را زنده کرد، ترجمهاش این بود :وقتی بروی، وقتی لب به سخن بگشایی و بشنوی؛ یاد میگیری، بزرگ میشوی و آرمانت را خواهی یافت مثل سالهای خیلی دور که اول کسی نمیدانست چه میخواهد و..
امروز آن گربه ملوس که هنوز دلم میخواهد سفید و پرشکوه ببینمش گله به گله لکههای قرمز برداشته و تنها دستهای صب.زی میخواهد تا دوباره ایران شود تا از چه آستینی برون آید..
...